سیب
می خواست برود.ولی چیزی او را پایبند کرده بود.می خواست بماند ولی چیزی او را به سوی خود می کشید.می خواست بنویسد قلمی نداشت.می خواست بایستد چیزی او را وادار به نشستن می کرد.می خواست بگوید لبان خشکیده اش نمی گذاشتند.می خواست بخندد تبسم در صورتش محو می شد.اخر او عکسی در قابی کهنه بود که توان هیچ کاری رو نداشت.یادش افتاد کاش وقتی عکاس گفت بگو سیب کاش گفته بود
+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم تیر 1386ساعت 10:19  توسط ستایش
|
