تبليغاتX
یه وبلاگ گروهی توپ

یه وبلاگ گروهی توپ

رو دست این وبلاگ وبلاگ گروهی ای نیست

کر باش

هیچ وقت به جملات منفی و مایوس کننده دیگران گوش ندید....چون اونا زیباترین رویاها و ارزوهای شما رو ازتون میگیرند.چیزهایی که از ته دلتون ارزوشون رو دارید.

همیشه مثبت فکر کنید....

و بالاتر از اون کر باشید هر وقت کسی خواست به شما بگه که به ارزوهثاتون نمیرسید.و همیشهث باور داشته باشید من همراه خدای خودم هثمه کار میتونم بکنم.

و در اخر اینکه بعد از دو روز فردا هم دیروز خواهد شد.

+ نوشته شده در  جمعه هشتم تیر 1386ساعت 18:34  توسط ستایش  | 

سیب

می خواست برود.ولی چیزی او را پایبند کرده بود.می خواست بماند ولی چیزی او را به سوی خود می کشید.می خواست بنویسد قلمی نداشت.می خواست بایستد چیزی او را وادار به نشستن می کرد.می خواست بگوید لبان خشکیده اش نمی گذاشتند.می خواست بخندد تبسم در صورتش محو می شد.اخر او عکسی در قابی کهنه بود که توان هیچ کاری رو نداشت.یادش افتاد کاش وقتی عکاس گفت بگو سیب کاش گفته بود
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم تیر 1386ساعت 10:19  توسط ستایش  | 

براش دعا کنید

سلام.

الان کامران رفت که امتحان بده.منم منتظرم که امتحانش تموم شه

براش دعا می کنم امتحانشو خوب بده شما هم دعا کنید.

کی میشه امتحاناشتموم شه

جیگرم امیدوارم موفق باشی.خیلی دوست دارم.

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 10:56  توسط ستایش  | 

تا ابد عاشقتم

تو عشق من هستی

تمام افکارم را می فهمی

کارهایم را درک می کنی

با تو بودن شادی آور است

 

پر از هیجان هستی

نیرومند

مهربان

باهوش

راستگو

با احساس

و خلاق

 

تو همانی

که زندگانیم را به دستانش می سپارم

 

تو همانی

که می خواهم

همیشه در کنار او باشم

 

تو عشق من هستی .

(

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 12:30  توسط ستایش  | 

کامران جونم دوست دارم

يه روز از من خواهي پرسيد كه كدوم رو بيشتر دوست دارم:

تو يا زندگي خودم.

و من جواب خواهم داد زندگيم.

و تو منو ترك مي كني بدون اينكه بدوني تويي زندگي من........خيلي دوست دارمممممممممممممممممم

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 10:57  توسط ستایش  | 

اخ جون تموم شد

سلام بچه ها. فردا اخرین امتحانمهبرام دعا کنید.

بالاخره بعد ۴ سال تموم شد.راحت شدم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 11:48  توسط ستایش  | 

ساحل رویاها

ا چشمابنی منتظر و قلبی پر از ارزوها در کنار تخته سنگی در ساحل رویاها چشم به راه تو هستم.

 

تویی که وجودت برایم در بی نهایت احساسات جای گرفته است.

 

من با دیدن تو و رازی که در چشمان زیبایت نهفته بود دوباره زندگی را یافتم.

 

من با عشق و علاقه و محبتی که در وجودت بود به باغ رویایی زندگی دست یافتم . و حالا می خواهم وجودم را فدای تو کنم.

 

تو که زیباترین و با احساس ترین موجود روی زمین هستی و می خواهم تا ابد زیباترین خاطره و رویای خیالم تو باشی.تک ستاره ی اسمان ابی قلبم دوستت دارم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 13:23  توسط ستایش  | 

شب

تنها شب است که همدم تنهایی من شده.

تنها شب از احساس قلبم اگاه است.

تنها اوست که صدای ناله ها و ضجه های قلبم را می شنود.

من در هجوم تنهایی ها و غمهایم تنها مونسم شب است.

اشکهایم در سیاهی شب مانند مروارید بر گونه هایم می درخشد ومن تمام فریاد هایم بی ثمر است.نگو که تمام نفسهایم و عشقهایم در حریمت جایی ندارد.

من انتقامم را از غم خواهم گرفت.و تمام گریه هایم را در زندان غرورم به اسارت خواهم کشید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 13:19  توسط ستایش  | 

تولد

روز تولدش بود انقدر گریه کرده بود که شمعها قبل از فوت کردن با اشکهایش خاموش شده بودند.نگاهی به پدر و نیم نگاهی به چهره ی زیبای مادر در قاب انداخت.و با خود اندیشید:کاش مادر هم الان زنده بود.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 9:28  توسط ستایش  | 

عشق

روزی که می خواست برود ده بذر گل به من داد و گفت:این ده بذر را بکار هر وقت جوانه زدند.من بر می گردم.من انها را یکی یکی کاشتم و با جوانه زدن هر کدام انگار نور امیدی در دلم روشن می شد.

اما این یکی انگار خیال جوانه زدن نداشت.ولی من انقدر عاشق بودم که نمی دانستم یک سنگریزه هرگز جوانه نخواهد زد.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 9:14  توسط ستایش  | 

شهر عشق

منو ببر به شهر عشق گلایه هاتو خط بزن تو ارزوی اخری.

واسه چشمات پر شعرم تو دلیل قصه هامی.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 12:1  توسط ستایش  | 

فقط سکوت

گاهی وقتها چه ساده عروسک می شویم

نه لبخند می زنیم

نه شکایت می کنیم

فقط احمقانه سکوت می کنیم.......................

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 13:11  توسط ستایش  | 

سکوت

مهربان من سکوت را برای روز دیگری بگذار
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 8:26  توسط ستایش  | 

زمزمه ی دلتنگی

و من باور کردم چیزی به نام عشق وجود دارد.با امدنت بهار شدتو نگاهم کردی و من زیر اشعه ی طلایی دیدگانت بزرگ شدم.

شدم پرنده ای رویایی که موقع پرواز نه تنها زمین بلکه اسمان به تحسینش می پرداخت.

من از لطف معجزه ی نگاه تو و دم مسیحایی که در وجودم دمیدی دوباره زنده شدم.

تو پا به دنیای من گذاشتی و من دست در گردن افتاب از نردبان عشق بالا رفتم و قفل طلسم عشق را با دستان مهربانت شکستم.

تو صدای وحشتناک ضجه های شبانه ام و گریه هایی که از بی هم زبانی بود را قطع کردی و من باور کردم چیزی به نام عشق وجود دارد.

 

با امدنت بهار شد بهاری شگفت انگیز و پر از زیبایی.بیدهای مجنون از خواب پریشان زمستانی بیدار شدندو در نسیم خنک بهاری می رقصیدند و زلف سبز خود را شانه می زدند.

همه چیز و همه ی دنیا با امدنت زنده شد برای من.

دلم دیگر در زمستان پر از برف نمی تاخت.

افسون خورشید نگاه تو تاریکخانه ی قلبم را روشن کرد.تو تمام پیله های تنهایی مرا با دستان مهربانت کنار زدیتا نور مهربان و امید وار خورشید دست نوازشگرش را بر سرم بکشد و نورانی ام کند.

 

تو با تمام عشقی که در وجودت موج می زد دستهای سرد و خسته ام را گرم نگه داشتی و با نفسهای گرم و مهربانت جلوی انجمادشان را گرفتی.

دیگر بهار را باور کرده بودم. شکوفه زدم و زیر سایه ی تو نشستم و نفسی تازه کردم و تمام خستگیهایم را رفع کردم.

 

ولی تمام ان رویاها چه زود تبدیل به اشکهای داغی شد که روی گونه هایم لغزید.قلبم چه زود تکه پاره شد.

و چه زود همه جا ساکت و تاریک شد.

 

و حالا من تمام شب را با او حرف زدم و گریستم بر تمام رویاهای مشترکمان و روزهایی که از دست داده ایم.

 

 

و حالا من پذیرفتم که از ان مهربانترینم تنها خاطره اش برایم باقی مانده است.من و تو بر سر یک دو راهی به هم رسیده بودیم. دو نفر که از مبدا مختلف به راه افتاده بودیم و در یک نقطه از جاده به هم رسیدیم و می خواستیم تا همیشه با هم باشیم. و حالا دوباره هر کدام راه خود را می رویم راهی که معلوم نیست دوباره تقاطع نقطه ی زندگی من و تو باشد یا نه.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 8:6  توسط ستایش  | 

گفتگو با خدا

خواب دیدم در خواب با خدا گفتگویی داشتم.

خدا گفت پس می خواهی با من گفتگو کنی.گفتم اگر وقت داشته باشید.

خدا لبخند زد.چه چیز بیشتر از همه شما را در مورد انسان متعجب می کند؟خدا پاسخ داد.....

این که انها از بودن در دوران کودکی ملول می شوند"عجله دارند که زودتر بزرگ شوندو بعد حسرت دوران کودکی را می خورند.

این که با نگاه نسبت به اینده زمان حال فراموششان می شود.انچنان که دیگر نه در اینده زندگی می کنند و نه در حال.

این که چنان زندگی می کنند که گویی هرگز نخواهند مرد و چنان می میرند که گویی هرگز زنده نبوده اند.

خداوند دستهای مرا در دست گرفت و مدتی هر دو ساکت ماندیم....بعد پرسیدم؟

به عنوان خالق انسانها می خواهید انها چه درسهایی از زندگی بگیرند؟

خدا با لبخند پاسخ داد:یاد بگیرند نمی توان دیگران را مجبور به دوست داشتن خود کرد اما می توان محبوب دیگران شد.

یاد بگیرند که خوب نیست که خود را با دیگران مقایسه بکنند.

یاد بگیرند که ثروتمند کسی نیست که دارایی بیشتری دارد ثروتمند کسی است که نیاز کمتری دارد.

با بخشیدن بخشش را یاد بگیرند.

یاد بگیرند همیشه کافی نیست دیگران انها را ببخشند"بلکه خودشان هم باید خودشان را ببخشند.

و یاد بگیرند که من اینجا هستم ........همیشه..........

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت 12:13  توسط ستایش  | 

 

سلامچرا پس علی و محمد جون چیزی نمی نویسد  یه کاری بکند دیگه وبلاگ رو دست نداشته باشه

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم خرداد 1386ساعت 13:53  توسط ستایش  | 

 

واي بر من گر تو ان گم كرده ام باشي.

كه بس دور است بين ما كه اين سو پيرمردي با سپيديهاي مو و هزاران بار

مردن رنج بردن با خمي در قامت از اين راه دشوار كه اين سو دستها خشكيده دل مرده

به ظاهر خنده اي بر لب و گاهي حرفهاي پيچ در پيچ و هم هيچ.

و گهگاهي دو خط شعري كه گوياي همه چيز است و خود ناچيز..............

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم خرداد 1386ساعت 13:44  توسط ستایش  | 

سلام ممنونم از همتون که به وبلاگ سر زدین و نظر دادین
+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم خرداد 1386ساعت 11:0  توسط ستایش  | 

می خواهم سالهای سال دل به پیمان وفاداری تو ببازم.

می خواهم تمام ارزوهایم را در ابی بیکران چشمان تو بسازم و می خواهم تمام امیدم و رویایم به عشق تو باشد.

می خواهم باز مسافر شب زده ی تو باشم و روشنی صبح را با تو نظاره کنم.

در پشت این درهای بسته ی عشق که پر از تنهایی و ظلمت است من بیقرار دیدن تو هستم و دستانم بی قرار دستان پر محبتت است.

تو در نزد چشمانم هیچ همتایی نداری.کاش می امدی و تمام تاریکیها تمام می شد و حس رهایی دوباره در نزد من زنده میشد.

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم خرداد 1386ساعت 22:53  توسط ستایش  | 

می خواهم از خودم رها شوم.مثل کودکی بی ریا باشم. می خواهم نگاهت را بسرایم که خود یک دیوان است.می خواهم در کوچه های ابی احساس به دنبال وجود تو تمام دشت نقره ای را جستجو کنم.

می خواهم برای ارامش قلبم تو را در گوشه ای از قلبم جا کنم تا تمام غمهایم را فراموش کنم.

می خواهم با تو قله های بلند خوشبختی را فتح کنم.

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم خرداد 1386ساعت 22:52  توسط ستایش  | 

سلام .امروز یه اتفاق خیلی بدی افتاد.کامران جونم تصادف کرد

دعا کنید زودتر حالش خوب شه

کامران خیلی دوست دارم

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم خرداد 1386ساعت 18:32  توسط ستایش  | 

تو فصل سبز عاشقی نگام رنگ خزون گرفته.تو بغض اسمون سکوت بارونی صدام شکست.

 

تو گذشتی از سفر ولی من هنوزم با یاد غصه هام تو قصه هام.هنوزم تو انتهای جاده ام.تو لحظه های بی کسی ام.

 

قلبم از غربت زمونه گرفته کاش که یه صدایی پیدا بشه سکوت دلواپسیها رو بشکنه.

 

دوباره بوی غم همه جا رو گرفته.

 

دلم اسیر قفس بهونه ها شد.لحظه ی مرگ عاشقی رسیده.

 

امشب تموم قصه هام با گریه دمساز شده.

 

دلم با عشق تو عاشق ترین بود.....ولی حالا دلم تنها ترین........

 

کاخ تموم رویاهام بدون تو نقش بر اب شد.کاش باز فرصت رویش بود.کاش گریز از شب تقدیر ممکن بود.

 

اما چه سود که سرزمین عشق من حالا برهوت تنهایی شده.خوشبختی پشت در جا مونده.

 

حالا تا مرز ویرونی من تنها یک قدم مونده.و دلم به جرم عشق تو پای چوبه ی دار.

 

برگرد ....بر گرد و به همه نشون بده که من تو انتخاب عاشقی اسیر اشتباه نشدم............منتظرم.

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم خرداد 1386ساعت 14:32  توسط ستایش  | 

امشب به اسمان دلم سفر میکنم دفتر اسمان را ورق میزنم و از کنار تک تک ستاره ها ارام گذر میکنم.

امشب به اسمان دلم سفر میکنم و کنار ستاره ها امیدی دوباره می یابم.

امشب پنجره اتاق کوچکم را باز میکنم و به یاد تو که در اسمانی پرنده کوچک قلب عاشقم را رها میکنم.

غنچه های سپید مریم را می بویم گل هایی که عاشقشان بودی.

امشب به ستاره ها بیشتر نگاه می کنم شاید پیغامی از تو بیاورند.

امشب اشکهایم را که مانند ستاره های درخشان است در دست های تو که وسیع ترین اسمان برای درخششان است میبارم و امشب هزاران ستاره دست چین را به پایت می ریزم.

بیا بیا و یک بار دیگر با من ترانه های صمیمیت را بخوان.

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم خرداد 1386ساعت 14:31  توسط ستایش  |