تبليغاتX
یه وبلاگ گروهی توپ

یه وبلاگ گروهی توپ

رو دست این وبلاگ وبلاگ گروهی ای نیست

خداحافظی ٍ هیلدا

سلام دوستای گلم

امیدوارم خوب ِ خوب باشید

این آخرین پست من در این وبلاگه

خیلی دوست داشتم بیشتر از این در کنارتون باشم ولی متاسفانه نمی شه

به دلیل پاره ای از مشکلات که مهم ترین اون ها کنکوره

برنامه ی من از اول ماه مهر : روزی 9 ساعت درسه.

بگذریم

من تو این مدت که مدیر این وبلاگ بودم دوستای زیادی پیدا کردم

که جا داره اینجا از همه شون قدردانی کنم

در ضمن یه نکته ی مهم تر از همه اینه که من می خوام این وبلاگو واگذار کنم

هر کسی که دوست داره از این به بعد مدیر اینجا باشه می تونه از طریق میل با من تماس بگیره

من منتظره میل متقاضی ها هستم

در ضمن من هر از گاهی وبلاگ شخصیمو آپدیت می کنم .و خبر آپدیت شدنشو به دوستانی که آیدی هاشونو تو اد لیستم دارم ارسال می کنم

اگر کسی مایله از آپدیت شدن اون وبلاگ با خبر شه در خواست اد بده.

آی دی من: hilda_pussy_doll

از لطف همه تون سپاسگزارم.

موفق باشید.

بهترین آرزو ها رو براتون دارم

 

+ نوشته شده در  جمعه دوم شهریور 1386ساعت 6:27  توسط هیلی  | 

سیانور

يه خانومي وارد داروخانه ميشه و به دكتر داروساز ميگه كه به سيانور احتياج داره!
داروسازه ميگه واسه چي سيانور مي‌‌خواي؟
خانومه توضيح ميده كه لازمه شوهرش را مسموم كنه.
چشم‌هاي داروسازه چهارتا ميشه و ميگه: خدا رحم كنه، خانوم من نمي‌تونم به شما سيانور بدم كه بريد و شوهرتان را بكُشيد! اين بر خلاف قواننيه! من مجوز كارم را از دست خواهم داد... هردوي ما را زنداني خواهندكرد و ديگه بدتر از اين نميشه! نه خانوم، نـــه! شما حق نداريد سيانور داشته باشيد و حداقل من به شما سيانور نخواهم داد.
بعد از اين حرف خانومه دستش رو ميبره داخل كيفش و از اون يه عكس مياره بيرون؛ عكسي كه در اون شوهرش و زن داروسازه توي يه رستوران داشتند شام مي‌خوردند.
داروسازه به عكسه نيگاه ميكنه و ميگه: خُب، حالا.... چرا به من نگفته بوديد كه نسخه داريد؟؟!!

نتيجه‌ي اخلاقي: وقتي به داروخانه مي‌رويد، اول نسخه‌ي خود را نشان بدهيد!

 

                                          

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم تیر 1386ساعت 15:51  توسط هیلی  | 

نشسته روی پرچين

      نشسته روی پرچين

به خودم گفتم:

((بيا کنا من بشين!))

وهر چند بی معنی بود

اما برای اطمينان

دست خودم را گرفتم

و با خودم روی پرچين نشستيم...

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم تیر 1386ساعت 22:53  توسط هیلی  | 

سیب کرم زده

بیچاره این نینی کوچولو

یک سیب کرم زده خورده !

نمی تونه تصمیم بگیره که کمی هم سم کرم بخوره یا نه؟؟

                                 i

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 13:56  توسط هیلی  | 

در تاریکی

می بخشید که در هم و برهم مینویسم،

چون اینجا کمی تاریک است.

متأسفانه امروز صبح ،

زیادی به قفس شیر نزدیک شدم ،

برای همین ، حالا از توی شکم شیر برایتان می نویسم!!!

و برای همین ؛ هوا بفهمی نفهمی تاریک است.

 

سلام

من اومدم

امتحانام تموم شده

من امروز بعد از ۲ ماه تا ساعت ۱۲ خوابیدم

یه ذره از خستگیم در رفت

نظر بدین

راستی برای دوستای گلم که امتحاناشون تازه شروع شده آرزوی موفقیت دارم

و امیدوارم علی جون امتحاناشو با نهایت موفقیت پشت سر بزاره و بیاد به ارسال پست های قشنگش خوشحالمون کنه 

                        موفق باشید

                                                         هیلی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت 16:56  توسط هیلی  | 

تو

چنان توانایی که باور نتوانی کرد .

به کارهایی قادری که هرگز تصورشان را نمی کردی .

به جز حصار ذهن تو نسبت به آنچه ناتوان از انجام دادن آن هستی ،

توانایی هایت هیچ مرزی نمی شناسد .

میندیش که نمی توانی ،

بیندیش که می توانی .

            موفق باشید

                               هیلی

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم خرداد 1386ساعت 15:3  توسط هیلی  | 

پاهای کثیف

آه پاهای کثیفم را دوست دارم نمی توانم تمیزشان کنم .

پاهای کثیفی دارم  برای اینکه مدت زیادی در خیابان های کثیف با این و آن دست به یقه می شدم 

 من با پاهای کثیف از آنجا می آیم .

پاهای کثیفی دارم که به آنها افتخار نمی کنم . پاهایم کثیف اند  نمی توانم از آنها جدا شوم .

شاید کثیف کنم ملافه های تمیز و قشنگت را عزیزکم با پاهای کثیفم .

در زندگی ام در این دنیا تنها پاهای کثیفی دارم . از میان تمامی آنچه می توانستم به دست آورم تنها پاهای کثیفی دارم .

شما افکار لطیف و مطبوع دارید اما من غریبه ای هستم با پاهای کثیف .

پاهای کثیفی دارم که دیگر دیر شده است که آنها را تمیز کنم .

پاهایی کثیف

به نحوی که نمی توان آنها را سوهان کرد

پاهای کثیفی دارم دیگر نمی توان آنها را به شکل اول در آورد

پاهای کثیفی دارم

که از خود رد کثیفی بر جای می گذارند

به همین دلبل در پی جای هستم که کتک نخورم  به خاطر پاهای کثیفم .

پاهای بزرگ کثیفی دارم که همچنان بزرگ می شوند

پاهای کثیفی دارم

آنها هستند که مرا می برند

اگر زمین قلبی داشت می توانستم احساس کنم ضربانش را با پاهای کثیفم .

 

 

سلام ممنونم از حسن نطرتون راجع به این وبلاگ

ولی اینجا هنوز وبلاگ ایده آلی نشده از نظر من

هنوز خیلی از کسایی که ازشون دعوت به همکاری کردم جواب ندادن

راهنمایی کنینمون برای هر چه بهتر شدن این وبلاگ

با تشکر:

مدیر وبلاگ   هیلی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم خرداد 1386ساعت 14:33  توسط هیلی  | 

ای بابا

خیلی تعدادمون کمه

دیگه هیشکی نیسسسس؟؟؟؟؟؟؟

نظر بدین دیگه

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم خرداد 1386ساعت 14:6  توسط هیلی  | 

ژسرا دست بجنبونین

تا حالا دو نفر اعلام آمادگی کردن

ولی الان ما سه تا دختریم این وبلاگ دخترونه می شه

لوث می شه

پسرا هم نظر بدن دیگههههههههه

من منتظرم

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم خرداد 1386ساعت 12:38  توسط هیلی  | 

کمکم کنین

سلام

خوش اومدین

من می خوام این وبلاگ بهترین وبلاگ گروهی بشه

در این زمینه به کمکتون نیاز دارم

هر کس که دوس داره در این وبلاگ مطلب  یا عکس بفرسته در قسمت نظرات بهم بگه

منتظر نظرهاتونم

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم خرداد 1386ساعت 18:27  توسط هیلی  | 

کمکم کنین

سلام

خوش اومدین

من می خوام این وبلاگ بهترین وبلاگ گروهی بشه

در این زمینه به کمکتون نیاز دارم

هر کس که دوس داره در این وبلاگ مطلب  یا عکس بفرسته در قسمت نظرات بهم بگه

منتظر نظرهاتونم

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم خرداد 1386ساعت 17:21  توسط هیلی  |