تبليغاتX
یه وبلاگ گروهی توپ

یه وبلاگ گروهی توپ

رو دست این وبلاگ وبلاگ گروهی ای نیست

اخ جون تموم شد

سلام بچه ها. فردا اخرین امتحانمهبرام دعا کنید.

بالاخره بعد ۴ سال تموم شد.راحت شدم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 11:48  توسط ستایش  | 

ساحل رویاها

ا چشمابنی منتظر و قلبی پر از ارزوها در کنار تخته سنگی در ساحل رویاها چشم به راه تو هستم.

 

تویی که وجودت برایم در بی نهایت احساسات جای گرفته است.

 

من با دیدن تو و رازی که در چشمان زیبایت نهفته بود دوباره زندگی را یافتم.

 

من با عشق و علاقه و محبتی که در وجودت بود به باغ رویایی زندگی دست یافتم . و حالا می خواهم وجودم را فدای تو کنم.

 

تو که زیباترین و با احساس ترین موجود روی زمین هستی و می خواهم تا ابد زیباترین خاطره و رویای خیالم تو باشی.تک ستاره ی اسمان ابی قلبم دوستت دارم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 13:23  توسط ستایش  | 

شب

تنها شب است که همدم تنهایی من شده.

تنها شب از احساس قلبم اگاه است.

تنها اوست که صدای ناله ها و ضجه های قلبم را می شنود.

من در هجوم تنهایی ها و غمهایم تنها مونسم شب است.

اشکهایم در سیاهی شب مانند مروارید بر گونه هایم می درخشد ومن تمام فریاد هایم بی ثمر است.نگو که تمام نفسهایم و عشقهایم در حریمت جایی ندارد.

من انتقامم را از غم خواهم گرفت.و تمام گریه هایم را در زندان غرورم به اسارت خواهم کشید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 13:19  توسط ستایش  | 

لودينگ

هر کدام را که دوست داشتید بردارید

خواهشا نظر هم بدهید


اين كد را در ابتداي قالب تان كپي كنيد

 

واين كد را هم در اخر قالب كپي كنيد              

 


اين كد را در ابتداي قالب تان كپي كنيد

 

واين كد را هم در اخر قالب كپي كنيد     

 


اين كد را در ابتداي قالب تان كپي كنيد

 

واين كد را هم در اخر قالب كپي كنيد          

 


اين كد را در ابتداي قالب تان كپي كنيد

 

واين كد را هم در اخر قالب كپي كنيد                 

 


اين كد را در ابتداي قالب تان كپي كنيد

 

واين كد را هم در اخر قالب كپي كنيد            

 


اين كد را در ابتداي قالب تان كپي كنيد

 

واين كد را هم در اخر قالب كپي كنيد             

 

 


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 11:55  توسط حامد  | 

توهین بی شرمانه نانسی اجرم به ایرانی ها

. توهین بیشرمانه نانسی اجرم به ایرانی ها

 

 

در یک اقدام ناشایست و زبون نانسی عجرم به ایرانیان عزیزی که برای بازدید به سایت شخصیش سر می زنند با عبارتی توهین آمیز رو به رو می شوند

 

 

NancyAjram.com

A request from Nancy Ajram ,

You are not allowed to enter nancy ajram official website , becos you are from Dirty country (Iran)

So Go Away and dont try again !

 

LebanonDesign.com

 

ترجمه : درخواستی از طرف نانسی عجرم : شما اجازه ورود به سایت رسمی نانسی اجرم را ندارید چون شما از کشور کثیف ایران هستید. گمشو و دیگه سعی نکن وارد بشی

این عبارات توهین آمیز فقط در برابر آی پی های ایران ظاهر میشه

امتحان کنید :

 

 

 

 http://www.nancyajram.com

 

 

حال جای سوال دارد چرا ما سنگ این لبنانیهای بی فرهنگ را به سینه می زنیم ؟؟؟ ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 23:6  توسط معمار  | 

تولد

روز تولدش بود انقدر گریه کرده بود که شمعها قبل از فوت کردن با اشکهایش خاموش شده بودند.نگاهی به پدر و نیم نگاهی به چهره ی زیبای مادر در قاب انداخت.و با خود اندیشید:کاش مادر هم الان زنده بود.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 9:28  توسط ستایش  | 

عشق

روزی که می خواست برود ده بذر گل به من داد و گفت:این ده بذر را بکار هر وقت جوانه زدند.من بر می گردم.من انها را یکی یکی کاشتم و با جوانه زدن هر کدام انگار نور امیدی در دلم روشن می شد.

اما این یکی انگار خیال جوانه زدن نداشت.ولی من انقدر عاشق بودم که نمی دانستم یک سنگریزه هرگز جوانه نخواهد زد.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 9:14  توسط ستایش  | 

سيستم هاي عصبي

سيستم هاي عصبي

انسان ها شامل سه بخش سيستم عصبي هستند.

الف) بينائي : آدم هائي که داراي اين سنخ سيستم عصبي هستند، معمولاً تند تند حرف ميزنند، از دست هايشان زياد استفاده ميکنند، هنگام فکر کردن بالا را نگاه ميکنند، بلند بلند و با هيجان حرف ميزنند و تنفس سطحي دارند. اين آدمها دنيا را از طريق چشم هايشان مي بينند و از کلمات ديداري مثل : ديدن، نگاه کردن، روشن، تيره، شفاف، مات و ... استفاده ميکنند.

ب) شنوائي: اين آدمها با آهنگي آهسته صحبت ميکنند. حواسشان هست طرف مقابل تمام حرفهاي آنها را بشنود. دستشان را بالاتر از کمرشان نمي آورند و دنيا را از طريق گوش هايشان درک ميکنند. هنگام فکر کردن به گوشه نگاه ميکنند. از کلمات شنيداري مانند : شنيدن، شنيدم، صداهاي طبيعي و ... استفاده ميکنند.

ج) لمسي : اين آدمها خيلي آرام و با طمأنينه صحبت ميکنند و عميق و از سينه نفس ميکشند. دنيا را از طريق لمس کردن اشياء درک ميکنند و بسيار احساساتي هستند. هنگام فکر کردن به پائين و راست نگاه ميکنند. و از کلمات احساسي استفاده ميکنند.

هر آدمي به تناسب اخلاقياتش ميتواند ترکيبي از اين سه سيستم باشد، اما يکي از اين سه سيستم هميشه غالب است. اين بحث از آن جهت انجام شد که بگوئيم خواننده داستان ميتواند يکي از اين سه نوع سيستم عصبي را داشته باشد و داستان بايد به گونه اي باشد که هر سه جنس انسان را جذب کند. از صداها، بوها، علائم ديداري و لمسي و چشائي هم استفاده کنيم. در حقيقت توصيفي کامل است که شامل پنج حس باشد.

توصيف :

 توصيف : دادن تصويري ساکن درباره موقعيت است به نحوي که اشخاص، اشيا و.. را توضيح دهد.

توصيف سرعت انتقال اطلاعات حرکتي را کم ميکند و همين عمل باعث ميشود حوصله خواننده سر برود. در واقع ما توسط کلمات يک تصوير را بيان ميکنيم و خواننده بوسيله اين کلمات تصويري را که ما خلق کرده ايم مي بيند.

هفت توصيه در نوشتن توصيف :

1-    از حواس پنجگانه استفاده کنيم. همان حرفي که در سيستم هاي عصبي هم زده شد.

2-  يک جا همه چيز را توصيف نکنيم. توصيف بايد همخوان با روند داستان، گفته شود. يعني همان طور که عمل داستاني دارد اتفاق مي افتد، توصيف هم به کار ميرود. و به گونه اي نباشد که از 150 صفحه داستان 100 صفحه توصيف و باقي داستان باشد.

3-  به توصيف فيزيکي هم اهميت بدهيم. کاري که شايد نويسندگان تازه کار زياد آنرا جدي نميگيرند و کامل کردن آنرا به خواننده واگذار ميکنند.

4-  بعضي جاها هم بايد اجازه دهيم خواننده خودش جاي خالي را پر کند. همان طور که گفتم نبايد اجازه دهيم توصيف بر داستان غالب شود و حوصله خواننده را سر ببرد.

5-  از قيود و صفات اضافي پرهيز کنيد. همان بحثي که در لحن هم شده بود. توصيف با صفت چيزي را به خواننده نميدهد. مثلاً او دوان دوان به سرعت از خيابان گذشت، يک صفت اضافي «به سرعت» دارد که وجودش زيادي است.

6-  بعضي چيزها وصف ناشدني است. مثل هوا، خلاً و چيزهائي که با حواس پنجگانه درک ميکنيم مثل مزه شوري، بوي تند و ... در اينگونه موارد است که بايد به واکنش حواس پنجگانه مراجعه کنيم.

7-  بعضي صفات مبهم هستند و ممکن است براي افراد مختلف، تصورات مختلف داشته باشد. مثل صفت معروفي زيبا! زيبائي از ديد همگان يکسان نيست.

جواد احمدی نسب

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 8:17  توسط جواد  | 

اولین پست پسر جهنمی

سلام برو بچ این اولین پست منه راستیتش دیدیم یه نمه قالب قبلی خزه با اجازتون عوضش کردم یه باحالش رو گذاشتم یه لوگویه توپ هم طراحی کردم میزارم بعدش تو موتورهای جستجوگر هم ثبتش کردم بعدش یه اهنگ هم گذاشتم البته عوضش میکنم البته چون این یه بلاگ گروهیه دوست نداشتین بگین تا عوضش کنم دیگه دیگه همین دیگه  این پست نشد زیاد بنویسم اخه فصل امتحاناته منم درس و مشق دارم یه نمه نیستم تا امتحانات تمومشه از پست بعدی پرو پیمون خدمت میرسیم فقط اومدم عرض سلام و ادب کنم شما هم نظر بدین عرض علیکم وسلام باشه فعلا

(اهنگ بلاگ عوض شد)

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 15:46  توسط پسر جهنمی  | 

كد متحرك سازي كه با كنار صفحه برخورد مي كند و برمي گردد

كد متحرك سازي كه با كنار صفحه برخورد مي كند و مي ايستد

حركت نوشته از پايين به بالا درون يك كادر

با اين كد مي توانيد متني را روشن و خاموش كنيد

متن نوراني

متن سايه دار

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 12:41  توسط حامد  | 

شهر عشق

منو ببر به شهر عشق گلایه هاتو خط بزن تو ارزوی اخری.

واسه چشمات پر شعرم تو دلیل قصه هامی.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 12:1  توسط ستایش  | 

سیب کرم زده

بیچاره این نینی کوچولو

یک سیب کرم زده خورده !

نمی تونه تصمیم بگیره که کمی هم سم کرم بخوره یا نه؟؟

                                 i

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 13:56  توسط هیلی  | 

فقط سکوت

گاهی وقتها چه ساده عروسک می شویم

نه لبخند می زنیم

نه شکایت می کنیم

فقط احمقانه سکوت می کنیم.......................

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 13:11  توسط ستایش  | 

سکوت

مهربان من سکوت را برای روز دیگری بگذار
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 8:26  توسط ستایش  | 

زمزمه ی دلتنگی

و من باور کردم چیزی به نام عشق وجود دارد.با امدنت بهار شدتو نگاهم کردی و من زیر اشعه ی طلایی دیدگانت بزرگ شدم.

شدم پرنده ای رویایی که موقع پرواز نه تنها زمین بلکه اسمان به تحسینش می پرداخت.

من از لطف معجزه ی نگاه تو و دم مسیحایی که در وجودم دمیدی دوباره زنده شدم.

تو پا به دنیای من گذاشتی و من دست در گردن افتاب از نردبان عشق بالا رفتم و قفل طلسم عشق را با دستان مهربانت شکستم.

تو صدای وحشتناک ضجه های شبانه ام و گریه هایی که از بی هم زبانی بود را قطع کردی و من باور کردم چیزی به نام عشق وجود دارد.

 

با امدنت بهار شد بهاری شگفت انگیز و پر از زیبایی.بیدهای مجنون از خواب پریشان زمستانی بیدار شدندو در نسیم خنک بهاری می رقصیدند و زلف سبز خود را شانه می زدند.

همه چیز و همه ی دنیا با امدنت زنده شد برای من.

دلم دیگر در زمستان پر از برف نمی تاخت.

افسون خورشید نگاه تو تاریکخانه ی قلبم را روشن کرد.تو تمام پیله های تنهایی مرا با دستان مهربانت کنار زدیتا نور مهربان و امید وار خورشید دست نوازشگرش را بر سرم بکشد و نورانی ام کند.

 

تو با تمام عشقی که در وجودت موج می زد دستهای سرد و خسته ام را گرم نگه داشتی و با نفسهای گرم و مهربانت جلوی انجمادشان را گرفتی.

دیگر بهار را باور کرده بودم. شکوفه زدم و زیر سایه ی تو نشستم و نفسی تازه کردم و تمام خستگیهایم را رفع کردم.

 

ولی تمام ان رویاها چه زود تبدیل به اشکهای داغی شد که روی گونه هایم لغزید.قلبم چه زود تکه پاره شد.

و چه زود همه جا ساکت و تاریک شد.

 

و حالا من تمام شب را با او حرف زدم و گریستم بر تمام رویاهای مشترکمان و روزهایی که از دست داده ایم.

 

 

و حالا من پذیرفتم که از ان مهربانترینم تنها خاطره اش برایم باقی مانده است.من و تو بر سر یک دو راهی به هم رسیده بودیم. دو نفر که از مبدا مختلف به راه افتاده بودیم و در یک نقطه از جاده به هم رسیدیم و می خواستیم تا همیشه با هم باشیم. و حالا دوباره هر کدام راه خود را می رویم راهی که معلوم نیست دوباره تقاطع نقطه ی زندگی من و تو باشد یا نه.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 8:6  توسط ستایش  | 

 

  کد شماره ی 1         قرار دادن سایت شما در Home Page شخص مقابل

  کد شماره ی 2         آمدن پیغام مورد نظر شما هنگام ورود شخص به سایت یا وبلاگ شما

  کد شماره ی 3        جلوگیری از راست کلیک کردن شخص بر روی وب شما (کپی نکردن)

  کد شماره ی 4        رنگی کردن اسکرول بار (نوار لغزنده)(رنگ مورد نظر شما)

  کد شماره ی 5        گذاشتن جستجو در سایت یا وبلاگ شما

  کد شماره ی 6        گل باران در سایت یا وبلاگ

  کد شماره ی 7        قلب به دنبال موس شخص بیننده

  کد شماره ی 8        ستاره باران در سایت یا وبلاگ (مانند پشت این سایت)

  کد شماره ی 9        به حرکت در آوردن تیتر سایت یا وبلاگ

  کد شماره ی 10       بارش برف در وبلاگ یا سایت

  کد شماره ی 11       برگریزان در سایت یا وبلاگ

  کد شماره ی 12       بارش باروبلاگ ان در سایت یا

  کد شماره ی 13       جستجو گر گوگل(google) در سایت یا وبلاگ

  کد شماره ی 14       جستجو گر ام اس ان(MSN) در سایت یا وبلاگ

  کد شماره ی 15      خروج از جستجوگر شخص مقابل با فشار دادن یک کلید

  کد شماره ی 16       پیغام ورود و خروج از سایت

  کد شماره ی 17       پیغام متحرک در استاتوس بار

  کد شماره ی 18       تنظیم رنگ ضمینه به انتخاب کاربر

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386ساعت 10:17  توسط حامد  | 

در تاریکی

می بخشید که در هم و برهم مینویسم،

چون اینجا کمی تاریک است.

متأسفانه امروز صبح ،

زیادی به قفس شیر نزدیک شدم ،

برای همین ، حالا از توی شکم شیر برایتان می نویسم!!!

و برای همین ؛ هوا بفهمی نفهمی تاریک است.

 

سلام

من اومدم

امتحانام تموم شده

من امروز بعد از ۲ ماه تا ساعت ۱۲ خوابیدم

یه ذره از خستگیم در رفت

نظر بدین

راستی برای دوستای گلم که امتحاناشون تازه شروع شده آرزوی موفقیت دارم

و امیدوارم علی جون امتحاناشو با نهایت موفقیت پشت سر بزاره و بیاد به ارسال پست های قشنگش خوشحالمون کنه 

                        موفق باشید

                                                         هیلی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت 16:56  توسط هیلی  | 

گفتگو با خدا

خواب دیدم در خواب با خدا گفتگویی داشتم.

خدا گفت پس می خواهی با من گفتگو کنی.گفتم اگر وقت داشته باشید.

خدا لبخند زد.چه چیز بیشتر از همه شما را در مورد انسان متعجب می کند؟خدا پاسخ داد.....

این که انها از بودن در دوران کودکی ملول می شوند"عجله دارند که زودتر بزرگ شوندو بعد حسرت دوران کودکی را می خورند.

این که با نگاه نسبت به اینده زمان حال فراموششان می شود.انچنان که دیگر نه در اینده زندگی می کنند و نه در حال.

این که چنان زندگی می کنند که گویی هرگز نخواهند مرد و چنان می میرند که گویی هرگز زنده نبوده اند.

خداوند دستهای مرا در دست گرفت و مدتی هر دو ساکت ماندیم....بعد پرسیدم؟

به عنوان خالق انسانها می خواهید انها چه درسهایی از زندگی بگیرند؟

خدا با لبخند پاسخ داد:یاد بگیرند نمی توان دیگران را مجبور به دوست داشتن خود کرد اما می توان محبوب دیگران شد.

یاد بگیرند که خوب نیست که خود را با دیگران مقایسه بکنند.

یاد بگیرند که ثروتمند کسی نیست که دارایی بیشتری دارد ثروتمند کسی است که نیاز کمتری دارد.

با بخشیدن بخشش را یاد بگیرند.

یاد بگیرند همیشه کافی نیست دیگران انها را ببخشند"بلکه خودشان هم باید خودشان را ببخشند.

و یاد بگیرند که من اینجا هستم ........همیشه..........

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت 12:13  توسط ستایش  | 

فعلا خداحافظ

سلام
اميدوارم از پست هاي من خوشتون بياد
من امتحانات پايان ترم دانشگاهم شروع شده و تا 10- 15 تير نميتونم بيام نت
تا اون موقع فعلا خداحافظ
+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت 4:24  توسط علی  | 

نژاد پرست

اين شعر كانديد شعر سال 2005 اثر يك پسر سياه پوست

وقتي به دنيا امدم سياه بودم وقتي بزرگتر شدم بازهم سياه بودم وقتي جلو افتاب ميرم باز هم سياهم وقتي ميترسم هم سياهم وقتي سردمه سياهم وقتي مريضم باز هم سياهم وقتي هم كه بميرم باز سياه خواهم بود تو اي دوست سفيدمن وقتي به دنيا امدي صورتي بودي وقتي بزرگتر شدي سفيد شدي وقتي جلو افتاب ميري قرمز ميشي وقتي ميترسي زرد ميشي وقتي مريضي سبز ميشي وقتي هم كه بميري خاكستري ميشي وتو به من ميگي رنگين پوست ؟
+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت 4:22  توسط علی  | 

نوشته روي ديوار

مادر خسته از خريد برگشت و به زحمت ، زنبيل سنگين را داخل خانه كشيد. پسرش دم در آشپزخانه منتظر او بود و ميخواست كار بدي را كه تامي كوچولو انجام داده بود به مادرش بگويد. وقتي مادرش را ديد به او گفت: « مامان ، مامان ! وقتي من داشتم تو حياط بازي ميكردم و بابا داشت با تلفن صحبت مي كرد تامي با يه ماژيک روي ديوار اطاقي را كه شما تازه رنگش كرده ايد ، خط خطي كرد ! » .
مادر آهي كشيد و فرياد زد : « حالا تامي كجاست؟ » و رفت به اطاق تامي كوچولو. "تام" از ترس زير تخت خوابش قايم شده بود ، وقتي مادر او را پيدا كرد ، سر او داد كشيد : « تو پسر خيلي بدي هستي » و بعد تمام ماژيكهايش را شكست و ريخت توي سطل آشغال. تامي از غصه گريه كرد.
ده دقيقه بعد وقتي مادر وارد اطاق پذيرايي شد ، قلبش گرفت و اشك از چشمانش سرازير شد .
تامي روي ديوار با ماژيك قرمز يك قلب بزرگ كشيده بود و درون قلب نوشته بود: مادر دوستت دارم!
مادر درحاليكه اشک ميريخت به آشپزخانه برگشت و يك تابلوي خالي با خود آورد و آن را دور قلب آويزان كرد.
بعد از آن ، مادر هر روز به آن اطاق مي رفت و با تمام مهرش به آن تابلو نگاه ميگرد .
+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت 4:20  توسط علی  | 

شطرنج

زن بين نگاه پيرمرد و پنجره فاصله انداخت. پيرمرد چشمهايش را بست!
- ببين پيرمرد! براي آخرين بار مي گم… خوب گوش كن تا ياد بگيري...
- آخه تا كي مي خواي به اين پنجره زل بزني؟ اگه اين بازي را ياد بگيري، هم از شر اين پنجره
راحت مي شي، هم مي توني با اين هم سن و سالهاي خودت بازي كني … مثل اون دوتا.. مي بيني؟
- آهاي ! با توام ! مي شنوي؟
پيرمرد به اجبار پلكهايش را بالا كشيد.
- اين يكي كه از همه بزرگتره شاهه… فقط يه خونه مي تونه حركت كنه ..اين بغليش هم وزيره… همه جور مي تونه حركت كنه… راست..چپ.. ضربدري... خلاصه مهره اصلي همينه.. فهميدي؟
پيرمرد گفت: ش ش شااا ه… و و وزيـ ـ ـ ـررر
- آفرين.. اين دو تا هم كه از شكلش معلومه.. قلعه هستن.. فقط مستقيم ميرن… اينا هم دو تا اسب جنگي .. چطوره؟؟
- فقط موند اين دو تا فيل كه ضربدري حركت مي كنن.. و اين رديف جلويي هم كه سربازها هستن… هشت تا !
- مي بيني ! درست مثل يك ارتش واقعي! هم مي توني به دشمن حمله كني ... هم از خودت دفاع كني..
ديدي چقدر ساده بود.. حالا اسماشونو بگو ببينم ياد گرفتي يا نه؟؟
پيرمرد نيم سرفه اش را قورت داد و گفت:
پـ پس مر د م چي ؟؟؟ اونا تو بازي نيستن؟؟!!
+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت 4:18  توسط علی  | 

گدای نابینا

روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو نوشته شده بود: من کور هستم لطفا کمک کنید. روزنامه نگارخلاقی از کنار او می گذشت، نگاهی به او انداخت. فقط چند سکه در داخل کلاه بود. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد.عصر آنروز، روز نامه نگار به آن محل برگشت، و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است. مرد کور از صدای قدم های او، خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته، بگوید که بر روی آن چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد: چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده می شد:

امروز بهار است، ولی من نمی توانم آنرا ببینم !!!!!
+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت 4:17  توسط علی  | 

تو

چنان توانایی که باور نتوانی کرد .

به کارهایی قادری که هرگز تصورشان را نمی کردی .

به جز حصار ذهن تو نسبت به آنچه ناتوان از انجام دادن آن هستی ،

توانایی هایت هیچ مرزی نمی شناسد .

میندیش که نمی توانی ،

بیندیش که می توانی .

            موفق باشید

                               هیلی

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم خرداد 1386ساعت 15:3  توسط هیلی  | 

کابوس

کوزه ای بردم لب یک چشمه و از آب خنک پر کردم و نشستم که پر از آب شود

 یک کبوتر میرفت پری از بال کبوتر افتاد

روی آن کوزه که آب خنک پر شده بود

 کوزه افتادو شکست و من از خواب پریدم تشنه

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم خرداد 1386ساعت 21:10  توسط محمد  | 

 

سلامچرا پس علی و محمد جون چیزی نمی نویسد  یه کاری بکند دیگه وبلاگ رو دست نداشته باشه

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم خرداد 1386ساعت 13:53  توسط ستایش  | 

 

واي بر من گر تو ان گم كرده ام باشي.

كه بس دور است بين ما كه اين سو پيرمردي با سپيديهاي مو و هزاران بار

مردن رنج بردن با خمي در قامت از اين راه دشوار كه اين سو دستها خشكيده دل مرده

به ظاهر خنده اي بر لب و گاهي حرفهاي پيچ در پيچ و هم هيچ.

و گهگاهي دو خط شعري كه گوياي همه چيز است و خود ناچيز..............

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم خرداد 1386ساعت 13:44  توسط ستایش  | 

پاهای کثیف

آه پاهای کثیفم را دوست دارم نمی توانم تمیزشان کنم .

پاهای کثیفی دارم  برای اینکه مدت زیادی در خیابان های کثیف با این و آن دست به یقه می شدم 

 من با پاهای کثیف از آنجا می آیم .

پاهای کثیفی دارم که به آنها افتخار نمی کنم . پاهایم کثیف اند  نمی توانم از آنها جدا شوم .

شاید کثیف کنم ملافه های تمیز و قشنگت را عزیزکم با پاهای کثیفم .

در زندگی ام در این دنیا تنها پاهای کثیفی دارم . از میان تمامی آنچه می توانستم به دست آورم تنها پاهای کثیفی دارم .

شما افکار لطیف و مطبوع دارید اما من غریبه ای هستم با پاهای کثیف .

پاهای کثیفی دارم که دیگر دیر شده است که آنها را تمیز کنم .

پاهایی کثیف

به نحوی که نمی توان آنها را سوهان کرد

پاهای کثیفی دارم دیگر نمی توان آنها را به شکل اول در آورد

پاهای کثیفی دارم

که از خود رد کثیفی بر جای می گذارند

به همین دلبل در پی جای هستم که کتک نخورم  به خاطر پاهای کثیفم .

پاهای بزرگ کثیفی دارم که همچنان بزرگ می شوند

پاهای کثیفی دارم

آنها هستند که مرا می برند

اگر زمین قلبی داشت می توانستم احساس کنم ضربانش را با پاهای کثیفم .

 

 

سلام ممنونم از حسن نطرتون راجع به این وبلاگ

ولی اینجا هنوز وبلاگ ایده آلی نشده از نظر من

هنوز خیلی از کسایی که ازشون دعوت به همکاری کردم جواب ندادن

راهنمایی کنینمون برای هر چه بهتر شدن این وبلاگ

با تشکر:

مدیر وبلاگ   هیلی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم خرداد 1386ساعت 14:33  توسط هیلی  | 

سلام ممنونم از همتون که به وبلاگ سر زدین و نظر دادین
+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم خرداد 1386ساعت 11:0  توسط ستایش  | 

می خواهم سالهای سال دل به پیمان وفاداری تو ببازم.

می خواهم تمام ارزوهایم را در ابی بیکران چشمان تو بسازم و می خواهم تمام امیدم و رویایم به عشق تو باشد.

می خواهم باز مسافر شب زده ی تو باشم و روشنی صبح را با تو نظاره کنم.

در پشت این درهای بسته ی عشق که پر از تنهایی و ظلمت است من بیقرار دیدن تو هستم و دستانم بی قرار دستان پر محبتت است.

تو در نزد چشمانم هیچ همتایی نداری.کاش می امدی و تمام تاریکیها تمام می شد و حس رهایی دوباره در نزد من زنده میشد.

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم خرداد 1386ساعت 22:53  توسط ستایش  | 

می خواهم از خودم رها شوم.مثل کودکی بی ریا باشم. می خواهم نگاهت را بسرایم که خود یک دیوان است.می خواهم در کوچه های ابی احساس به دنبال وجود تو تمام دشت نقره ای را جستجو کنم.

می خواهم برای ارامش قلبم تو را در گوشه ای از قلبم جا کنم تا تمام غمهایم را فراموش کنم.

می خواهم با تو قله های بلند خوشبختی را فتح کنم.

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم خرداد 1386ساعت 22:52  توسط ستایش  | 

سلام .امروز یه اتفاق خیلی بدی افتاد.کامران جونم تصادف کرد

دعا کنید زودتر حالش خوب شه

کامران خیلی دوست دارم

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم خرداد 1386ساعت 18:32  توسط ستایش  | 

درود بر بانوی پارسی

درود بانوی پارسی
دوشیزه دوست داشتنی آریایی
شیرزن پاکدل ایرانی

نوشته اند که مادرانت را در خاک ایرانمان بر تخت شاهی می نشاندند

ای بانوی پارسی
چه گذشته بر پیکر شکننده ات ؟؟
تو چون کوه استوار بودی
چون آسمان پاک
چون خلیج پارس زلال

این خاکی که امروز در آن هر لات و بی سروپایی به خود اجازه می دهد تحقیرت کند مورد آزار روحی و جسمی قرارت دهد
تورا فقط به چشم موجودی زینتی برای اتاق خوابش ببیند
روح و جسمت را در هم بکوبد و ...
زمانی جا پای زنانی بود که تاریخ محو شکوهشان است


می دانید بانوی پارسی چه شکوهی داشت ؟
کورش بزرگ بزرگترین فرمانروای امپراتوری ایران
کاساندان را چون برگ گل نیلوفر آبی که نماد گلهای ایرانی است دوست می داشت
و چون تاج سر وطن برایش ارزش قائل بود
و همگان دیدند که این زوج براستی پارسی چه عاشقانه در کنار هم در بستر خاک آرمیدند و اجزای پیکرشان ریشه ی وطن را تشکیل داد

میدانی اجدادت / مادرانت / چه کسانی بودند ؟؟
بخوان
آری بانوی پارسی
بخوان

اینها اجداد تو هستند


يوتاب :سردار زن ايراني كه خواهر آريوبرزن سردار نامدار ارتش شاهنشاهي داريوش سوم بوده است . وي در نبرد با اسكندر گجستك همراه آريوبرزن فرماندهي بخشي از ارتش را بر عهده داشته است او در كوههاي بختياري راه را بر اسكندر بست . ولي يك ايراني راه را به اسكندر نشان داد و او از مسير ديگري به ايران هجوم آورد . از او به عنوان شاه آتروپاتان ( آذربايجان ) در سالهاي 20 قبل از ميلاد تا 20 پس از ميلاد نيز ياد شده است . با اينهمه هم آريوبرزن و هم يوتاب در راه وطن كشته شدند و نامي جاويد از خود برجاي گذاشتند .


آرتميز :نخسيتن و تنها زن درياسالار جهان تا به امروز . او به سال 480 پيش از ميلاد به
مقام درياسالاري ارتش شاهنشاهي خشيارشا رسيد و در نبرد ايران و يونان ارتش شاهنشاهي ايران را از مرزهاي دريايي هدايت مي كرد . تاريخ نويسان يونان او را در
زيبايي - برجستگي و متانت سرآمد همه زنان آن روزگار ناميده اند .آرتميس نيز درست
ميباشد .

آتوسا :ملكه بيش از 28 كشور آسيايي در زمان امپراتوري داريوش بزرگ . هرودوت
پدر تاريخ از وي به نام شهبانوي داريوش بزرگ ياد كرده است و آتوسا را چندين بار در
لشگركشي ها داريوش ياور فكري و روحي داريوش بزرگ دانسته است . چند نبرد و لشگر
كشي مهم تاريخي ايران به گفته هرودوت به فرمان ملكه آتوسا صورت گرفته است .

آرتادخت : وزير خزانه داري و امور مالي دولت ايران در زمان شاهنشاهي اردوان چهارم
اشكاني . به گفته كتاب اشكانيان اثر دياكونوف روسي خاور شناس بزرگ او ماليات ها را
سامان بخشيد و در اداره امور مالي خطايي مرتكب نشد و اقتصاد امپراتوري پارتيان را
رونق بخشيد


آزرمي دخت :شاهنشاه زن ايراني در سال 631 ميلادي . او دختر خسرو پرويز بود كه پس از" گشتاسب بنده" بر چندين كشور آسيايي پادشاهي كرد . آذرميدخت سي و دومين پادشاه ساساني بود . واژه اين نام به چم ( معني ) پير نشدني و هميشه جوان است .



پرين :بانوي دانشمند ايراني . او دختر كيقباد بود كه در سال 924 يزدگردي هزاران برگ
از نسخه هاي اوستا را به زبان پهلوي براي آيندگان از گوشه و كنار ممالك آريايي
گردآوري نمود و يكبار كامل آنرا نوشت و نامش در تاريخ ايران زمين براي هميشه ثبت
گرديده است .

زربانو : سردار جنگجوي ايراني . دختر رستم و خواهر بانو گشسب . او در سوار كاري زبده بوده است كه در نبردها دلاوري ها بسياري از خود نشان داده است . تاريخ نام او را
جنگجويي كه آزاد كننده زال - آذربرزين و تخوار از زندان بوده است ثبت كرده . ( زن
( ايراني 194

فرخ رو :ن ام او به عنوان نخستين بانوي وزير در تاريخ ايران ثبت شده است وي از طبقه عام كشوري به مقام وزيري امپراتوري ايران رسيد .


كاساندان : پس از شاهنشاه ايران او نخسين شخصيت قدرتمند كشور ايران بوده است . كاساندان تحت نام ملكه 28 كشور آسيايي در كنار همسرش كورش بزرگ حكمراني ميكرده است . مورخين يوناني ( گزنفون ) از وي با نيكي و بزرگ منشي ياد كرده است .


آرياتس :يكي از سرداران مبارز هخامنشي ايران در سالهاي پيش از ميلاد . مورخين يوناني در چند جا نامي كوتاه از وي به ميان آورده اند .


هلاله :پادشاه زن ايراني كه به گفته كتاب ديني و تاريخي زمان كيانيان بر اريكه شاهنشاهي ايران نشست . از او به عنوان هفتمين پادشاه كياني ياد شده است كه نامش را "هماي چهر آزاد" ( هماي وهمون ) نيز گفته اند . او مادر داراب بود و پس از "وهومن سپندداتان" بر تخت شاهنشاهي ايران نشست . وي با زيبايي تمام سي سال پادشاه ايران بود و هيچ گزارشي مبني بر بدكردار بودن وي و ثبت
قوانين اشتباه و ظالمانه از وي به ثبت نرسيده است


پوران دخت : شاهنشاه ايران در زمان ساساني . وي زني بود كه بر بيش از 10 كشور آسيايي پادشاهي ميكرد . او پس از اردشير شيرويه به عنوان بيست و پنجمين پادشاه ساساني بر اريكه شاهنشاهي ايران نشست و فرامانروايي نمود
و...


و ما چنین فرهنگی را در خون ایران پروراندیم


من به عنوان یک پسر ایرانی
به عنوان فرزند کورش
به عنوان فرزند بابک
به عنوان فرزند آرتمیس

از تو به واسطه ی تک تک ضربات تازیانه ی مردانه ی تاریخ عذر خواهی می کنم

اما این من نبودم که شکوهت را گرفتم
غرورت را خرد کردم
بلکه این خود تو بودی که با بی اعتنایی / با عدم آکاهی / با به دنبال حقیقت نرفتن
با نخواندن و نخواندن و نخواستن و نخواستن به دنبال آگاه شدن نرفتی

این تو بودی که کودکان خود را با افتخارات وطنت
با فرهنگ پارسی بزرگ نکردی
به پسرت نیاموختی که یک پارسی اصیل چه نگرشی به زن داشت
دخترت اصلا نامی از آرتمیس نشنید . . .

من مردان را بی تقصیر نمی دانم اما از یاد هم نخواهم برد که مادرم از وقتی که بر زانوان پاکش رشد یافتم حتی یکبار از تاریخ راستین وطنم چیزی به من نیاموخت
از کورش
از آرتمیس
از ...
او به من نیاموخت که یک پارسی هستم

نه او به من نیاموخت ...



قسمت تاریخی (شخصیتهای نام برده شده) از منابع زیر است:
دانشنامه مزديسنا : دكتر جهانگير اوشيدري
نامهاي ايراني : استاد مهربان پور پارسي
آئين شهرياران ايران باستان : دلفگانگ گنادت
زن در ايران باستان : دكتر فرخ رو پارسي – دكتر هماي آهي – دكتر ملكه طالقاني
تمدن ساساني : ولاديمير گريگورويچ لوكونين
سير تكاملي تعليم و تربيت در ايران باستان : دكتر اسدالله بيژن

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم خرداد 1386ساعت 12:57  توسط معمار  | 

تو فصل سبز عاشقی نگام رنگ خزون گرفته.تو بغض اسمون سکوت بارونی صدام شکست.

 

تو گذشتی از سفر ولی من هنوزم با یاد غصه هام تو قصه هام.هنوزم تو انتهای جاده ام.تو لحظه های بی کسی ام.

 

قلبم از غربت زمونه گرفته کاش که یه صدایی پیدا بشه سکوت دلواپسیها رو بشکنه.

 

دوباره بوی غم همه جا رو گرفته.

 

دلم اسیر قفس بهونه ها شد.لحظه ی مرگ عاشقی رسیده.

 

امشب تموم قصه هام با گریه دمساز شده.

 

دلم با عشق تو عاشق ترین بود.....ولی حالا دلم تنها ترین........

 

کاخ تموم رویاهام بدون تو نقش بر اب شد.کاش باز فرصت رویش بود.کاش گریز از شب تقدیر ممکن بود.

 

اما چه سود که سرزمین عشق من حالا برهوت تنهایی شده.خوشبختی پشت در جا مونده.

 

حالا تا مرز ویرونی من تنها یک قدم مونده.و دلم به جرم عشق تو پای چوبه ی دار.

 

برگرد ....بر گرد و به همه نشون بده که من تو انتخاب عاشقی اسیر اشتباه نشدم............منتظرم.

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم خرداد 1386ساعت 14:32  توسط ستایش  | 

امشب به اسمان دلم سفر میکنم دفتر اسمان را ورق میزنم و از کنار تک تک ستاره ها ارام گذر میکنم.

امشب به اسمان دلم سفر میکنم و کنار ستاره ها امیدی دوباره می یابم.

امشب پنجره اتاق کوچکم را باز میکنم و به یاد تو که در اسمانی پرنده کوچک قلب عاشقم را رها میکنم.

غنچه های سپید مریم را می بویم گل هایی که عاشقشان بودی.

امشب به ستاره ها بیشتر نگاه می کنم شاید پیغامی از تو بیاورند.

امشب اشکهایم را که مانند ستاره های درخشان است در دست های تو که وسیع ترین اسمان برای درخششان است میبارم و امشب هزاران ستاره دست چین را به پایت می ریزم.

بیا بیا و یک بار دیگر با من ترانه های صمیمیت را بخوان.

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم خرداد 1386ساعت 14:31  توسط ستایش  | 

ای بابا

خیلی تعدادمون کمه

دیگه هیشکی نیسسسس؟؟؟؟؟؟؟

نظر بدین دیگه

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم خرداد 1386ساعت 14:6  توسط هیلی  | 

ژسرا دست بجنبونین

تا حالا دو نفر اعلام آمادگی کردن

ولی الان ما سه تا دختریم این وبلاگ دخترونه می شه

لوث می شه

پسرا هم نظر بدن دیگههههههههه

من منتظرم

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم خرداد 1386ساعت 12:38  توسط هیلی  | 

کمکم کنین

سلام

خوش اومدین

من می خوام این وبلاگ بهترین وبلاگ گروهی بشه

در این زمینه به کمکتون نیاز دارم

هر کس که دوس داره در این وبلاگ مطلب  یا عکس بفرسته در قسمت نظرات بهم بگه

منتظر نظرهاتونم

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم خرداد 1386ساعت 18:27  توسط هیلی  | 

کمکم کنین

سلام

خوش اومدین

من می خوام این وبلاگ بهترین وبلاگ گروهی بشه

در این زمینه به کمکتون نیاز دارم

هر کس که دوس داره در این وبلاگ مطلب  یا عکس بفرسته در قسمت نظرات بهم بگه

منتظر نظرهاتونم

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم خرداد 1386ساعت 17:21  توسط هیلی  |